وبلاگم هك شد. فكر مي كنم چيزي بدتر از اين نمي تونست اتفاق بيفته. فقط مي خوام به كسي كه اين كارو كرده بگم ، قلبمو هك كردي هيچ وقت نمي بخشمت. از اون خواننده هاي قديمي هم يه خواهش دارم. من با بدشانسی ويندوزو عوض كردم و اصلا وبلاگ قديميم رو ندارم. اگه كسي مطالب قديميمو داره خواهش مي كنم برام ايميلشون كنه. باورم نميشه به اين راحتي ازدستشون دادم.
حالا بذارید از يكي از بدبختي هاي تازه م بنويسم.
در 16 سالگي معلم شدن چيزي نيست كه هركسي بتونه به دستش بياره. اينكه فقط هشت ماه ديگه پشت سر هم بري كلاس و بعد بشي معلم توي يكي از بهترين آموزشگاه هاي زبان شهر. اين مال خيليا فقط يه روياست و سر راه اونايي كه مي تونن بهش برسند هميشه كلي مانع وجود داره؛ و مانع اول هميشه والدينند. مسائل جزئي فرزند هيچ وقت در صدر اهميت نيست. معلمي بايد مال من يه رويا باشه. چرا؟ چون فقط 15 ساله. چون هنوز بچه م. چون هنوز بايد درس بخونم.
نمي گم اونا اشتباه مي كنن. اونا آينده رو مي بينن و من حالو؛ ولي كاشكي يه دفعه توي ذوق آدم نزنند و نگند مهم نيست. به خدا مهمه. هميشه همين طور حرف زدن باعث ميشه بچه ها حالشون از مدرسه به هم بخوره.
مي دونيد بدترين اتفاق براي كسي كه مي تونه ريسك كنه چيه؟ اين كه مجبورش كنند عادي زندگي كنه. اين كه مجبورش كنند با سرعت لاك پشت وقت بگذرونه تا از جريان زندگي جلو نيفته.
براي من داشتن يه شغل خيلي مهمه.اينكه دستم توي جيب خودم باشه...ولي مال مادرم مهم نيست...مهم نيست استادمون چقدر از من تعريف كرد و گفت مي تونم....مدرسه....اگه اين سختگيري ها نبود... شايد مي تونست اين اتفاق بيفته...
مدرسه با اينكه يه راه موفقيته ولي هميشه بقيه ي راه ها رو مي بنده.
معلمي توي 16 سالگي هم، با دعوايي كه ديروز با مامانم كردم به يه رويا تبديل شد...
..........................................................................................................................
ديگه جايي براي اين رويا ها ندارم. كم كم بايد بريزمشون دور. روياهاي زيادي هستند كه قراره اضافه بشند.
|
+| اين من هستم:
زهرا در دهم شهریور 1387
|